عزیزانم نیلوفر هستم ، نویسنده ی این وبلاگ امیدوارم لحظات شادی رو در کنار هم و به خاطر هم سپری کنیم آرزو میکنم آسمان دلتان همیشه نیلی باشد...
بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند بگذار آن کسی باشم که احساس درون با او می گویی بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی بگذار کسی باشم که در غم به سوی او می آیی بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی
خاطره ی مردی چهار شانه که بارانی کلاهدارش حفاظی بود برای پوشاندن اندام متناسب و مردانه اش
آن روز چتر به همراه نداشتم و خودم را آماده کرده بودم تا مسیر دبستان تا خانه را بدوم و شاید هم می خواستم آن قدر آهسته بروم تا مثل موش آبکشیده به خانه برسم و مادر با عجله و مهربانی اش با قربان صدقه
لباس های خیس را از تنم در آورد و موهایم را خشک کند تا سرما نخورم !!!
در این خیالات بچگانه بودم که زنگ خورد و من سایه ی او را دم در مدرسه دیدم
مرد چهارشانه را ....
آمده بود تا مرا زیر بارانی اش جا دهد ، وقتی دست کوچکم در دست پر از مهر مردانه اش گم شد
و کیفم را نیز در دست دیگرش گرفت همه جا تاریک شد ...
هر وقت زیر بارانی اش جا میگرفتم دیگر هیچ جا پیدا نبود و اگر از دور به ما نگاه میکردی
فقط صورت جذاب مردانه ی او را از زیر کلاه بارانی اش می دیدی و چهار جفت کفش را ...
کفش های کوچک من و کفش های او که روی زمین خیس هیچ ردی از خود برجای نمیگذاشتند
اما هنوز جای پای خاطره های این مرد مهربان در قلب من بر جای مانده ..........
او گام بر میداشت و من می دویدم تا قدم هایمان به هم برسد و گاهی که جا می ماندم او می ایستاد تا هم پای من شود......
زیر بارانی آن مرد و در کنار او و درک امنیتی که از حضورش برایم حاصل میشد امن ترین جای دنیا بود ...
و حیف که من آن امنیت را در یکی از گرمترین روزهای تابستان از دست داده ام
آنروز آسمان هم همپای قلب ما میسوخت و این سوزش حتی در سرد ترین روزهای زمستان هم آرام نمی گیرد ....
و من آن روز بارانی با چشمهای مهربان و قابل اعتماد (( پدر )) با آرامش به خانه رسیدم.
با اینکه از این ماجرای تلخ و دردناک زمانی گذشته هنوز هم روزهای بارانی واقعا" دلم هوای آن بارانی جادار و صاحب مهربانش را میکند ....